#چراغونی_پارت_110
زير بارون بمونه...
با فكر مسعود به سمت چپ برگشتم؛ ميشد از اين جا خونشونو ديد... ولي همون جور مات موندم...
مسعود...
بارون به سرو صورتم مي خورد... چرا تا حالا متوجه نشده بودم كه اتاق مسعود دقيقا رو به روی اتاق منه؟!
نيم ساعتي هست اينجام... از كي كناره پنجره ايستاده بود؟!
نگاش كردم... ياد امروز صبح هم نتونست نگاهمو از نگاهش بگيره... نميدونم چقدر گذشت... ولی افتادن پرده اتاقش یه
كات بود براي نگاه من... من چم بود؟!... خودمم نميدونستم... شونه اي بالا انداختم... سرمو به طرف آسمون برگردوندم... ديگه
بارون نميومد.....
& مسعود &
من چم بود؟!... كلافه بودم... خودمو پرت كردم روی تخت...
نيم خيز شدم... به آينه رو به روي تخت نگاه كردم...
romangram.com | @romangram_com