#چراغونی_پارت_109
_من از شما نخواستم اينجا باشين... ظاهر منم هيچ ربطي به شما نداره...
ساكت شد... نگام كرد... نگاش نكردم... برگشتم... راه اومده رو نرفته برگشتم... تند قدم بر ميداشتم... يه چيزي تو ذهنم فرياد ميزد
"من نمي خوام آبروي حاجي رو ببرم"
زني از روبه رو داشت مي اومد... به شال روي سرش نگاهي كردم، خيلي جمع تر از من بود...
به گوشه هاي آويزون شالم نگاهي كردم... يه طرفشو گرفتمو محكم دور گردنم پيچيدم... به عقب نگاهي كردم... مسعود به ماشين
شاسی بلندش تكيه داده بود و نگام ميكرد...
چرا اين پسر نميذاره من نظرم در موردش عوض شه؟ چرا كاري ميكنه من ازش بدم بياد؟
با صداي بلند رعدو برق چشمامو ازش گرفتم... همون موقع بارون شديدي شروع به باريدن كرد...
انقد سريع كه تو يه تصميم آني شروع كردم به دويدن... بازم برگشتم عقب... هنوزم تو اون حالت واستاده بود و نگام ميكرد...
خيس شد... تنها چيزي كه بهش فكر كردم همين بود...
***
دستامو لبه بالكن گذاشتم. خودمو خم كردم به طرف جلو... دوباره همون بارون... ولي ديگه روز نيست... ديگه مسعودم نيست كه
romangram.com | @romangram_com