#چراغونی_پارت_108

احساس كردم اگه چيزي نگم ممكنه فكر كنه من اون پسرو مي شناسم. دهنمو باز كردم چيزي بگم كه صداش دهنمو همون جور نیمه باز نگه

داشت...

به طرفم برگشت با صدايي بلند تر گفت: پسرك مزاحمت شده بعد تو همينطور وايسادي نگاش ميكني؟! اصلا اين

موقع صبح، تنها، اينجا چيكار ميكني؟

فكر آبروي خودت نيستي، حداقل فكر آبروي حاجي باش

با دستاش به شالم كه نزديك بود ازروي سرم بي افته اشاره كرد

_تو نميدوني اينا جنبه ندارن؟! آخه اين چه وضع شال سر كردنه؟!! اگه من نميرسيدم ميخواستی همين جور مثل ماست واستي؟؟

هر جمله اي كه مسعود ميگفت يه خط روي پيشونيم اضافه مي شد... اين پسر داشت به من توهين مي كرد... اصلا اين كي اين قدر با من صميمي شد؟!!

تا چند روز پيش كه حتي موقع سلام كردن نگام نمي كرد ... الان ميگه چرا شالت رو بد سر كردي؟

نگاهي به شالم انداختم... هيچ ايرادي نداشت... همينم واسم خيلي سخت بود گذاشتنش... ولي همه اينا يه طرف، جمله اي كه گفته بود

يه طرف "فكر آبروی خودت نيستي فكر آبرو حاجي باش"

اون حق نداشت شخصيتم رو زير سوال ببره... ولي نمي تونستم جوابي بدم... مثل هميشه كه وقتی كسي حرفي بهم مي زد نميتونستم

از خودم دفاع كنم... ولي ساكت موندنم هم درست نبود... براي همين اولين جمله اي كه به ذهنم رسيد به زبون آوردم:

romangram.com | @romangram_com