#چراغونی_پارت_106

دستايي كه همون جور ايستاده بدنمو لمس ميكرد و دست ديگش كه روي دهنمو گرفته بود و فشار ميداد

يه بار... فقط يه بار از ديدن پدرم تا حد مرگ خوشحال شده بودم... اونم دقيقا همون روز بود...

"جيك "هر چي كه بود مثل سگ از پدرم مي ترسيد... و اينو وقتي پدرم اومد تو خونه از اون چشمايي كه داشت از حدقه در ميومد ميشد تشخيص داد...

اون روز، هم من تا حد مرگ كتك خوردم و هم جيك... از همون روز لعنتي بود بود كه همسر پدرم شروع كرد تو گوش پدرم خوندن كه اين دو تا باید با هم ازدواج كنن...

_اينجا چه خبره؟!

اين صدايي بود كه منو نه تنها از گذشته، بلكه از پسري كه سعي داشت موهامو بگيره و الان داشت با چشماي از حدقه بيرون اومده

نگام مي كرد بگيرم... چشمايي كه ترسش، منو ياد چشماي جيك ميندازه

به طرف صدا برگشتم... صداي ذهنم فرياد زد "مسعــــــــــود"

اون اينجا چیكار ميكرد؟!! مگه مسافرت نبود؟!!

ولي اون نگام نكرد... عصبي بود... اينو از صورت سرخش مي شد فهمید... به طرف من و پسره كه سر جاش خشك شده بود اومد...

مسعود: ميگم اينجا چه خبره؟؟؟

مخاطبش من نبودم... داشت به پسره نگاه ميكرد... ولي يه دفعه با همون چشماي عصباني به طرف من برگشت

_تو اينجا چيكار مي كني؟؟

romangram.com | @romangram_com