#چراغونی_پارت_104
ياد روزي افتادم كه حاجي موضوع دستامو فهميد. از عصبانيت نميدونست چيكار كنه. آخرش هم رفت بيرون و تا شبم نيومد. ولي مريم جون دستامو تو دستاش گرفت و چند بار بوسيد. بعدم تو بغلم گريه كرد...
بيخيال دستام شدم... نميخواستم زياد به اون موقع ها فكر كنم... ميخواستم فراموش كنم که از كجا اومدم و چه گذشته اي دارم...
ساعت هشت ونیم بود. خيابون زياد شلوغ نبود. دفعات پيش كه ميومديم ساعت حدودا 7 يا هفت ونیم بود و هميشه پر بود از دختربچه و پسربچه هايي كه ميرفتن مدرسه؛ ولي امروز خبري ازشون نبود... بعضي مواقع ماشين و يا موتوري رد ميشد...
آروم آروم قدم مي زدم... از دور درخت هاي زردرنگ پارك ديده میشد... ولي من حياط حاجي رو خيلي دوست داشتم برگ های هيچ كدوم از درختهاش زرد نبودن... حتي خيال ريختنم نداشتن...
با قدم هاي آروم به طرف پارك قدم ميزدم كه صداي موتوري كه پشتم بود حواسمو به خودش جمع كرد
موتور پيچيد جلوم... سرجام ايستادم و متعجب نگاهش كردم...
پسرك زل زده بود به منو داشت با يه لبخند زشتي نگام مي كرد. منم بي حواس داشتم نگاش مي كردم
_كجا خانم خانما؟ در خدمت باشيم
گيج شده بودم، از دهنم پريد:
_كه چيكار كنيم؟؟؟
_بريم عشق و حال... موتورش رو ثابت كرد و از روش پياده شد... کمی به طرفم خم شد و گفت:
_معلومه اینکاره ای! بيا بريم در خدمتتم خوشگله
اخم كردم... پسره بيشعور مزاحم شده بود. با اخم گفتم:
romangram.com | @romangram_com