#چراغونی_پارت_103


در حالي كه با خوشحالي به طرف در ميرفتم گفتم:

_ به قول شهروز سه سوته ميام... باي هاني

چشماش گرد شد و به خنده افتاد

_از دست اين شهروز! رو تو هم تأثير بد گذاشته!! اين چه نوع حرف زدنه دختر؟!

وايسادم، دستم روي دستگيره در موند. با بهت گفتم:

_حرفي كه زدم بد بود؟!!

خنديد... اصلا از هر 20 كلمه اي كه ميگم 15 تاش براي همه خنده داره ...

_نه خانم خانما، بد نبود... حالا هم برو زود بيا... بازم ميگم مواظب خودت باشيا گل دخترم

درو باز كردم و در حالي كه نفس عميق ميكشيدم تا هواي پاييزي رو توي ريه هام ببرم، گفتم باشه....

بازم كوچه خلوته، مثل هميشه... خوب يه كوچه بن بست كه فقط دوتا خانواده توش زندگي ميكنن بايدم اينطور خلوت باشه

از كوچه اومدم بیرون... به طرف راست حركت كردم... پاركي كه براي پياده روي ميرفتيم زياد از اونجا دور نبود... حدودا ده دقيقه...

دستامو آوردم بالا تا دقيقا ساعتو ببينم ولي اولين چيزي كه به چشمام خورد جاي همون سوختگي بود


romangram.com | @romangram_com