#چراغونی_پارت_102
_ميدونم گل دخترم... خيال خودم راحت نيست... تا بري و برگردي من مُردم و زنده شدم... مرسده هم نيست... ديروز با امين رفته پيش پدر و مادرِ شوهر مرحومش
_مواظبم، همه جا رو هم خوب ياد گرفتم... زود برميگردم، فقط يه ساعت
_موبايلت همراهته؟
موبايلي كه يه هفته بيشتر از خريدنش نمي گذشت رو از جيبم بيرون آوردم و نشونش دادم... انگار بازم راضي به رفتنم نبود...
_نورا جان مواظب باشي.....يه مكثي كرد، ميگم بذار غروب با هم بريم...
ولي من الان ميخواستم برم؛ همين صبح پاييزي كه آسمون با خودش جنگ داشت...
با مظلوميت به چشماش خيره شدم:
_بـذاريـد بــرم... نگرانتون نميكنــم، خــيلي زود ميــام...
سرشو تكوني داد...
_پس بيا صبحونه بخور بعد برو
_نه، ميخوام وقتي اومدم با اشتها صبحونه بخورم؛ مثل هميشه
لبخند زد...
_پس زود بيا. تا من خونه رو يكم مرتب كنم مهمونمم اومده؛ تو هم بيا که خيلي دوست داشت از نزديک ببيندت
romangram.com | @romangram_com