#چراغونی_پارت_101
ياد صبح ميفتم...
امروز صبح مثل هر روز وقتي آماده شدم براي پياده روي و رفتم پايین دنبال مريم جون و حاجي گشتم، نبودن؛ صداشون كردم كه صداي مريم جون مجبورم كرد برگردم و پشت سرمو ببينم...
سلامی گفتم و نگاش كردم... ولي لباس ورزشش رو نپوشيده بود. تعجب كردم! هميشه اولين نفری بود که حاض ور آماده كنار در منتظرمون بود...
ازش پرسيدم چرا حاضر نيست و با چشم دنبال حاجي گشتم... نبود...
_پس حاجي كجاست؟
_حاجي براش بار اومده مجبور شد خيلي زود بره...همين نيم ساعت پيش يكي از دوستاش زنگ زده بياد ديندش چون نمي تونه هفته ديگه كه داریم ميریم ببينتش...صبر كنم بعد دیدن دوستش با هم بريم
ولي من بد جور دلم هواي امروز رو مي خواست. از وقتي كه بيدار شده بودم بد جور وسوسم كرده بود ... تصميمو گرفتم و حرفي كه رو دلم بود رو زدم
_ميشه امروز خودم برم؟
نگام كرد... مردد بود... از قيافش معلوم بود اين چند روز مثل چشماشون مراقبم بودن يا خودشون باهام بودن يا مرسده هميشه همراهیم میکرد
مريم جون: آخه...
به حرف اومدم. بايد خيالشو راحت مي كردم:
_باور كنيد مواظب خودم هستم
romangram.com | @romangram_com