#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_97

_ کاش همه چیز یه جور دیگه بود، اصلا ای کاش یه جور دیگه شروع میشد.

_ زمان دیگه به عقب برنمیگرده.

خدا رو چه دیدی؟ شاید سالها بعد، یه روزی ، نوید همه چیزو فراموش کنه و برگرده خونش‌.

_ اگه بره دیگه برنمیگرده، هر دومون از این مطمئنیم.

_ همش تقصیر منه.

_ چرا همچین فکری میکنی.

_ من باعث شدم سینا وارد زندگیت بشه و همه چیز به اینجا کشیده باشه.

_ اون دیگه اهمیتی واسم نداره. کنار زنش حالش خوبه، اما من چی؟ کی قراره حالم خوب بشه؟

دستام و از پشت سرم گره دادم و به مبل تکیه زدم.

این چند روز، از اون ۵ ماه زندگی، دردناک تر بود و هر دقیقش چند سال طول میکشید‌ تا رد بشه.


رمان کاکتوس پارت ۷۹


روی جدول های کنار خونش نشستم و منتظر خروجش شدم.

کوله ام محکم تو بغلم گرفتم و پاهام و جفت کردم.

نیم ساعت بعد، چمدون به دست، از خونه بیرون اومد، از جام بلند شدم و روبروش ایستادم.

با دیدنم تعجب کرد و چشماش گرد شد.

نزدیک تر رفتم و محکم بغلش کردم. چند ثانیه بعد، دسته ی چمدونش و ول کرد و همراهیم کرد.

_ بدون خداحافظی میخواستی بری پسر؟

سکوت کرد، چشماش و روی هم گذاشت و لبخند تلخی زد.

_ نوید... نباید بری...

_ راه دیگه ای نیست، همتا دارم عذاب میکشم. نمیتونی بفهمی.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: تو نباید بدون من بمونی. چون منم اینو نمیخوام.

بُهت زده شده بود و به چشمام خیره موند.

_ نوید میتونیم از اول شروع کنیم، از همون روز آشناییمون.

_ بخاطر اینکه جلوی رفتن منو بگیری، خودتو اذیت نکن همتا.

romangram.com | @romangraam