#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_95


تو ماه ها عذاب کشیدی، من دو سال عذاب کشیدم.

اما من بخاطر حرفات نرفتم، بخاطر خودت رفتم که بیشتر از این اذیتت نکنم.

رفتم تا نخوام باز شاهد گریه هات واسه یه مرد دیگه باشم.

که نبینم کنار یکی دیگه حالت خوبه و منم باید به دروغ برات آرزوی خوشبختی کنم.

همتا حق با تو بود، من لیاقت عشق و ندارم. چون بلد نیستم کسی رو دوست داشته باشم. چون هیچ وقت دوست داشته نشدم.


بغضش تبدیل به اشک شد و بارید.

از درون شکسته بود، خورد شده بود، حسش میکردم.

برای فوران شدن تمام حرفایی که این دو سال ته قلبش مخفی میکرد، احساس سبکی میکرد


رمان کاکتوی پارت ۷۷


چشمام و بستم تا بیشتر از این اشکاش و نبینم.

این بار اون جلو اومد و به آغوشم کشید، بغضم ترکید و دستام و محکم تر پشت کمرش گره زدم.

ای کاش راهی بود تا خلاص میشدم از این همه سردرگمی و کلافگی.

کاش یکی بود تا بهم میگفت چی درسته، چی غلط.

توی باتلاق بزرگ گیر کرده بودم که هر دقیقه بیشتر غرق میشدم و دست و پا زدنم همه چیز رو بدتر میکرد.

دیگه نمیتونستم چشماش و نگاه کنم تا خدافظی و دل کندن واسم سخت تر بشه.

از خونه دویدم بیرون و سوار ماشین امیر شدم.

دیگه همه چیز تموم شده بود، نوید تا چند روز دیگه برای همیشه از ایران میرفت و هیچ چیزی به جز خاطره هاش و اسمش واسم باقی نمیموند.

قلبم تیر میکشید از تحمل این همه درد، از اینکه من باعث شده بودم تا به این حال و روز بیوفته و یک عمر از زندگیش و تک و تنها بین‌ آدمای غریبه بگذرونه.

از خودم خجالت کشیده بودم و تو دلم میگفتم ای کاش شهامت الان و چند سال پیش موقعی که پدرم قصد داشت جون منم بگیره، داشتم تا خودم پیش دستی میکردم و ازش میخواستم خفه ام کنه.

تا تموم میشد این همه عذاب وجدان لعنتی و این زندگی بی عدالت...

باز هم به اتاقش پناه بردم، به تختش ، به دیوارهاش که هر لحظه حس میکردم به هم نزدیک تر میشن .

عکس پنج نفره مون و تو بغلم گرفتم و نگاه کردم.

_ نوید؟ نوید خان؟ تو خیلی بی رحمی... ۵ ماه ترکم کردی کافی نبود که میخوای برای همیشه بری؟ آخه نمیگی بعد از تو کی تو این خونه رئیس باشه و زور بگه؟ کی بهم امر و نهی کنه و مراقبم باشه؟ کی سرم غر بزنه و داد و بیداد کنه؟

romangram.com | @romangraam