#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_94
کاش باز ناراحتم کنی، تو صورتم اخم کنی، ولی تهش برگردی خونه.
به سمتش دویدم و محکم بغلش کردم، انگار سال ها بود که ندیده بودمش که این همه دلتنگش بودم.
رمان کاکتوس پارت ۷۶
دستام و محکم دور گردنش حلقه کردم و سرم و گذاشتم روی شونه هاش.
چند ثانیه بعد، خودش و به عقب کشید و دستام و از دور گردنش پس زد.
تعجب زده نگاهش کردم و آروم پرسیدم:
_ میخوای بگی که تو دلت واسم تنگ نشده بود؟
_ ای کاش این دم رفتن نمیدیدمت همتا.
_ از صورتت اون نقاب دیو سیاه رو بردار نوید. ما نمیتونیم از هم جدا بمونیم. من ، تو، اشکان.
به چشمام نگاه میکرد و پلک نمیزد.
_ چطور میتونم برگردم وقتی سالها به چشمات نگاه کردم و دروغ گفتم.
سرش و پایین انداخت و به زمین خیر شد.
من بهت دروغ گفتم همتا. در مورد همه چیز...
بهت دروغ گفتم که برام اهمیتی نداری و مهم نیستی.
دروغ گفتم که دیگه نمیخوام ببینمت و ازت متنفرم.
دروغ گفتم که کنارت حالم خوب نیست و چشمات من و عصبی میکنن.
دروغ گفتم که رژ قرمز بهت نمیاد و از موهای کوتاهت متنفرم.
حتی بهت دروغ گفته بودم که میخوام کمکت کنم و بهت پناه بدم.
اینکارو کردم که همیشه کنار من باشی، که مال من باشی.
من اون مرتیکه الوند و تو دفترش کتک زدم تا اخراجت کنه بخاطر اینکه به تو چشم داشت، مشاور شرکتی که واسشون تو خونه طراحی میکردی و تهدید کردم دیگه سمتت نمیاد چون تورو دوست داشت.
سینا هم ازت گرفتم بخاطر اینکه تو دوسش داشتی.
همه اینکارارو کردم که فقط من تو دنیات باشم، فقط من و ببینی، فقط من و دوست داشته باشی.
نفر بعدی که میخواستم ازت بگیرم اشکان بود.
میبینی؟ عشق تو، از من آدم خوبی نساخت، خودخواهم کرد، بی رحمم کرد، روانیم کرد همتا.
romangram.com | @romangraam