#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_93
به این ۵ ماه عذاب و این همه درد.
رسیده بودیم، قلبم تند میزد و دستام می لرزید.
_ امیرمیشه لطفا تو ماشین بمونی؟
_ آخه...
_ لطفا امیر. میخوام تنها ببینمش.
_خیلی خوب باشه.
از ماشین پیاده شدم، و به ساختمون نگاه می کردم. یه خونه خیلی کوچیک و نقلی، تو یه جای پرت که عقل هیچکس بهش نمیرسید.
آب دهنم و به سختی قورت دادم. تقه ای به در زدم و منتظر موندم.
خودش بود، فقط کمی پیر تر ، شلخته تر با ریش های بلند شده.
انگار فقط من نبودم که ۵ ماه زندگی نکردم.
از دیدنم جا نخورد، انگار ماه ها،
هر روز و هر ساعت منتظر این لحظه بود.
لرزش صدام و کنترل کردم و گفتم:
_ می تونم بیام تو؟
کمی عقب تر رفت و من وارد شدم.
هیچ چیز سر جاش نبود، بهم ریخته و در هم.
با صدای بسته شدن در، محکم چشمام و باز و بسته کردم.
به سمتش چرخیدم و کمی براندازش کردم.
بغض کرده بودم، لبخند تلخی زدم و زیر لبی گفتم: خیلی بی معرفتی.
سرش و انداخت پایین و سکوت کرد.
_ چقد لاغر شدی.
چشماش و بالا اورد و گفت: ولی تو خوشکل شدی.
بغضم شکست و لبخند تلخی زدم.
_ کاش الان بیای جلو، بزنی تو گوشم، از همونا که برق از چشام می پروند، بگی گریه فقط مال آدمای ضعیفه.
romangram.com | @romangraam