#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_92



رمان کاکتوس پارت ۷۴


شب واسه اینکه ناراحتی هارو از بین ببرم برای پری غذایی که دوست داشت و پختم و آماده کردم و رفتم پایین.

نزدیک در شدم و خواستم در بزنم که صدای جر و بحثشون مانعم شد.

_ تو باید به همتا بگی. حالش و نمیبینی؟ شب و روزش یکی شده.

_ میبینم پریسا، اما نمیتونم بهش بگم. اگه بفهمه بدتر میشه.

_ شاید بتونه نظر نوید و عوض کنه.

راه نفسم بند شده بود و انگار کسی به گلوم چنگ می زد.

مطمئن شدم در مورد نوید حرف میزدن، ظرف غذا رو انداختم و با مشت به در کوبیدم.

امیر سراسیمه در و باز کرد و با چشمای گرد شده اش به من نگاه کرد.

_تو تمام این مدت میدونستی کجاست ؟ آره؟ میدونستی و گذاشتی من زجر بکشم؟ جلوی چشماتون آب بشم؟

_ توروخدا گوش کن همتا. باور کن منم نمی دونستم،

_ بازم داری تو چشمام نگاه میکنی و دروغ میگی.

_ به جون پریسا قسم خبر نداشتم کجاست. همین دیشب فهمیدم.

دستی به صورتم کشیدم و نفسم و چند ثانیه تو سینم حبس کردم.

_ کجاست؟

_ نوید داره از ایران میره، اصلا برای همین میخواست من و ببینه.

_ آدرسش؟

صدام بالا بردم و داد زدم.

آدرسش و بده امیر.

_ خیلی خوب. صبر کن خودم میبرمت.


رمان کاکتوس پارت ۷۵


کل راه به حرفایی فکر میکردم که تو تمام این مدت دلم می خواست فقط یک بار دیگه ببینمش و بهش بگم.


romangram.com | @romangraam