#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_9

بوی مرغ و برنج عقل از سرم پروند، دیگه نمی تونستم تحمل کنم.

قاشق چنگال به دست به غذا حمله ور شدن، بی توجه به نگاه نوید و بقیه‌.


رمان کاکتوس پارت ۷


دلی از عزا در اورده بودم و جا برا نفس کشیدن نذاشتم. به صندلی تکیه زدم و هوفی سر دادم.

نگاهی به نوید انداختم که فقط چند قاشق از غذاش خورده بود، خجالت کشیدم و سرم رو پایین انداختم.

دست به سینه شد و پرسید: تموم شد؟

_ آره.

زهرخند تلخی زد و گفت: نوش جان.

با دست اشاره ای به پیش خدمت کرد، به ما نزدیک شد و در حالی که دستاش از پشت به هم گره خورده بود پرسید:

چیزی لازم دارید آقا نوید؟

نوید نگاهی به من انداخت و گفت: یک جفت دستکش ظرفشویی برای خانم.

اونروز به اندازه ی تمام سال های زندگیم، ظرف شستم.

و تو دلم کلی به نوید فحش دادم در صورتی که بعد ها فهمیدم پول میز حساب شده بود.

تمام لباس هام خیس شده بود و از سرما به خودم می لرزیدم.

نوید پا روی پاش انداخته بود و به من نگاه می کرد.

بالاخره تموم شد، دستکش ها رو از دستم در اوردم و گوشه ای پرت کردم و گفتم.

_ تموم شد. شستم. حالا میتونم برم؟

از جاش بلند شد و مچ دستم و گرفت و فشار داد و با هم از رستوران خارج شدیم.

من و به سمت ماشین کشوند و سوارم کرد.

ازش ترسیده بودم، از نگاهاش ، از رفتاراش.

پشت فرمون نشست، سیگارش رو روشن کرد و کام گرفت: کجا می خوای بری؟ کجا می مونی؟ چه غلطی می خوای بکنی؟

دود سیگار و با دست پس زدم و با توپ پر گفتم:

_ تو چرا نگران من میشی؟ اصلا چیکارمی؟

صداش رو بلند کرد و گفت: بچه ای نمی فهمی. یه نگاه به این شهر بنداز، ببین عاقبت دخترای خیابونی کجاست.

romangram.com | @romangraam