#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_89


_ نمیدونم. بیمارستان نیومد.

_ امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمش.

پتو رو روی سرم کشیدم و چشمام و بستم.

ای کاش هیچوقت همچین آرزویی نمیکردم و یا کاش اون لحظه خدا به حرفام گوش نمیداد.


رمان کاکتوس پارت ۷۲


میز صبحونه رو آماده کردم و منتظر بچه ها موندم.

پریسا دست به شکم، وارد آشپزخونه شد و ناخنکی به کرم کاکائو سر میز زد.

با خنده گفتم: دختر دیوونه. همچین دست به شکم راه میری که انگار جوجه ت، فردا پس فردا به دنیا میاد. هنوز ۷ ماه دیگه وقت داری.

_ خب آخه خیلی حس خوبیه.

امیر و اشکان هم وارد شدن و پشت میز نشستن.

اشکان لقمه ای گرفت و گفت: حالا دختره یا پسر؟

امیر: هنوز مشخص نیست. یک ماه دیگه مشخص میشه.

ذوق زده شدم و گفتم: خوشحالم که تو این خونه قراره صدای ونگ ونگ بچه بلند شه‌.

همه گی خندیدیم، کمی از چای خوردم و گفتم:

_ خب حالا اسمش و چی میذارید؟

پریسا: اگه دختر باشه که پریناز خانم، اگه هم پسر بود...

مکث کردو زیر چشمی به امیر نگاه کرد.

خب امیر دوست داره اسمش و بذاریم نوید‌.

با شنیدن اسمش قلبم ریخت، لبخندم جمع شد.

لیوان چایی که دستم بود و به زمین کوبیدم و از جام بلند شدم.

_ چرا عذابم میدید؟ چرا طوری رفتار می کنید که انگار دیگه هیچ وقت بر نمی گرده؟

به سمت اتاق نوید دویدم، درو از پشت بستم و یه گوشه نشستم.

زانوهام و تو بغلم گرفتم و به تختش خیره شدم.‌


romangram.com | @romangraam