#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_88

دلم می خواست تو رو بُکشم نوید . اما میبینم حق با توئه. من آدم ضعیفی ام، نمی تونم مثل تو و پدرم بی رحم و قاتل باشم.

اما ازت ممنونم، تو من و به جایی رسوندی که دیگه از مرگ نترسم.

شیشه و روی شاهرگ گردنم گذاشتم و چشمام و بستم.

صدای التماس های اشکان و جیغ پری مثل پتک تو سرم می چرخید.

کم اورده بودم، از این همه در به دری و آوارگی. از خودم، از همه چیز و همه کس. تو اون لحظه به این فکر کردم که مرگ نمی تونه از زندگی کردن ترسناک تر باشه.


رمان کاکتوس پارت ۷۱


مچ دستم و گرفت و تو یک لحظه دستم و گذاشت روی شاهرگ گردنش.

_ منو بزن، تمومش کن این زندگی حقارت بارو.

نه داد میزد، نه عصبی شده بود. فقط به چشمای پر از خشمم نگاه می کرد.

نمی تونستم، من نمی تونستم شیشه رو روی رگ اون بکشم.

توانش و نداشتم، من تو این دنیا به تنها کسی که زورم می رسید ، خودم بودم.

شیشه رو از دستم انداختم و تو چشماش نگاه کردم.

_ ازت متنفرم نوید، نمیبخشمت... زندگی کردن تو خیابون با هزار جور گرگ وحشی می ارزه به زندگی کردن با نامردی مثل تو.

چند قدمی به عقب رفتم، پاهام جون نداشت.

چشمام سیاهی رفت و دیگه چیزی از اون شب یادم نمیاد.

چشمام و که باز کردم ، رو تخت بیمارستان بودم و پری بالا سرم بود.

خواستم از جا بلند شم که اجازه نداد و سرم و به بالشت برگردوند.

_ چی شده ؟

_ نگران نباش عزیزم. فشارت افتاده بود.

سِرُم تموم بشه میریم خونه.

_ اشکان کجاست؟

_ با امیر بیرون نشستن.

چشمام و بستم و زیر لبی پرسیدم:

_ اون چی؟

romangram.com | @romangraam