#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_87
حالا به چشمام نگاه می کرد، به حرفام، به بغضم.
_ من سال ها از مرگ فرار کردم، غافل از اینکه محکوم شده بودم تا روزی هزار بار بمیرم.
با حرفا، تحقیرا، قضاوتا...
جلو رفتم تا فقط یک قدم با نوید فاصله داشته باشم.
_ شاید مسخره باشه نوید اما وقتی با تو و اشکان آشنا شدم، فکر کردم خدا طاها و طاهر و از من گرفت ، تا به جاش شما دوتا رو به من بده. که پشتم باشید، که پناهم باشید.
واسه همین فکر میکردم همه ی آزار دادنات ، همه ی سیلی زدنات بخاطر این بود که نگرانم بودی نه اینکه به من چشم داشته باشی، به منی که بهت اعتماد کرده بودم، بهت پناه اوردم.
دستش و گرفتم و گذاشتم روی لبام.
_ این دستای کثیف تو، من و به سیلی خوردن عادت داد، به حقیر شدن. چشماتو نبند نوید، باز کن که ضرب دست سینا رو ببینی تاهمه بفهمن چقد بی غیرتی.
سکوت کرده بود، به پارگی لبام خیره شد و چشماش و بست.
رمان کاکتوس پارت ۷۰
بفهمن تو چه حیوونی هستی که بخاطر خودت و خودخواهی احمقانت زندگی من و نابود کردی.
مشتی به سینش کوبیدم و گفتم:
مگه من خودم انتخاب کرده بودم، کاکتوس باشم؟ پر از خار ، پر از حقیقت های تلخ.
برای خفه کردن بغضم خیلی دیر شده بود، اشکام و با پشت دستم پاک کردم. نباید خشمم تبدیل به اشک میشد.
_ آره من دختر یه معتاد و قاتل مفنگی بودم اما دلم میخواست خودم درست زندگی کنم واسه همینه که به خاطر تک تک اشتباهاتم و دروغام به اون عوضی بارها از عذاب وجدانم سوختم. بارها خودم و لعنت کردم.
اما تو چی لعنتی؟ وجدانت درد نمی گیره؟ میتونی تو چشمام نگاه کنی؟ تو اصلا قلب داری؟ میفهمی این حرفا یعنی چی؟
زهر خند تلخی زدم و گفتم:
معلومه که نداری، من احمق بودم که ازت بیخودی انتظار داشتم.
کسی که به خواهر خودشم رحم نکرده و اونو کُشته. چه طور می تونه وجدان داشته باشه؟ چطور میتونه آدم باشه؟
چی شد؟ چرا لال شدی؟ چرا باز دستت و بلند نمیکنی بکوبی تو دهنم؟ چرا نمیگی دارم مضخرف میگم؟ چرا دهنم و مثل همیشه نمیبندی؟
میبینی؟ توام تو این دنیا حقیری. توام پر از خاری، مثل من.
عقب گرد رفتم، لیوان شیشه ای و از روی میز برداشتم و پرت کردم زمین.
تکه بزرگی از شیشه های شکسته شده برداشتم و به سمتش برگشتم:
romangram.com | @romangraam