#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_86
ارتفاع و از بالا نگاه کردن به شهر و آدما حس خوبی بهم میداد.
اما تو اون لحظه ها چی می تونست ، آتیش ته قلبم و کمتر کنه؟
چه طور قرار بود، این روزای بد لعنتی از یادم بره؟ این همه حرفایی که حقم نبود؟
چند سال باید می گذشت؟
یک ماه؟ دو ماه؟ یکسال؟
سرم و به میله ها تکیه دادم و با تمام وجودم احساس تنهایی کردم.
رمان کاکتوس پارت ۶۹
به سختی از پله ها بالا می رفتم و کیفم و پشت سرم می کشیدم.
صدای خنده اشکان و پری تا پایین پله ها می رسید.
کلید و چرخوندم و وارد شدم.
امیر و نوید کنار پنجره بزرگ نشیمن ایستاده بودن و سیگار می کشیدن.
اشکان و پری هم روی مبل گرم صحبت بودن.
با انداختن گوشیم از دستم، نگاه ها رو به سمت خودم جلب کردم.
به من پشت کرده بود، نگاهم نمی کرد.،
پاهای سستم تکون نمی خورد، انگار به زمین میخ شده بودم.
کف دستمام و چند بار بهم زدم و به خودم گفتم الان وقتشه همتا.
_ حالا که همه ی عزیزای دلم یک جا جمع شده اند، می خوام براتون یه داستان تعریف کنم، داستام خودمو.
_ پدر من معتاد بود، مادرمم کلفتی می کرد. از دار دنیا خدا دوتا برادر دو قلو به من داد که همیشه دلم میخواست زودتر بزرگ شن تا بتونن مثل کوه پشت من باشن، تا سنگ صبورم بشن تو روزای بدبختی. واسه همین بعد از مرگ مادرم، من واسشون مادر شدم.
یه روز وسط تابستون، وقتی که از شدت گرما داشتن جلوی چشمام هلاک میشدن و دست و پا میزدن، پدر معتادم هر دوشون و توی آب خفه کرد تا دیگه صداشون و نشنوه. تا دیگه گرمشون نشه.
ترسیدم ، خیلی ترسیدم. اما نه از پدرم، نه از آب. من از مرگ ترسیدم.
واسه همین فرار کردم تو کوچه خیابونا،
بعد از یک هفته آوارگی تو خیابونای این شهر کثیف، مجبور شدم دزدی کنم تا باز از مرگ فرار کنم. تا نمیرم از گرسنگی، ازگرما...
خنده ی بلندی سر دادم و ادامه دادم:
اون روز کیف نوید و زدم.
romangram.com | @romangraam