#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_85


بازی کردن با من برات خیلی راحت بود؟

فکر کردی از کوچه و خیابون و دزدی کردن خلاص میشی؟

نزدیک شد و مچ دستم و فشار داد و وحشیانه انگشتر و از دستم کشید.

تو لیاقت این انگشتر و نداری کثافت هرزه.

اون دوتا نره غولی که باهاشون تو یه خونه میمونی برادرات بودن. نه؟ همونا که باهاشون دست به یکی کردی از من پول بگیری؟


رمان کاکتوس پارت ۶۸


_ سینا باور کن این جور که تو فکر می کنی نیست. من باید برات توضیح بدم.

زهر خند تلخی زد و داد کشید: خفه شو.

هر شب تو بغل یکیشون بودی، بازم کم بود که اومدی سراغ من؟ اون پول هم صدقه سر خودم میکنم که مبادا باز چشمم به چشمت بیوفته.

جلو اومد و چونه ام و با دستاش فشار داد.

_من هرزه ای مثل تورو، حتی خدمتکار خونم نمی کنم، چه برسه خانوم خونم.

هر چند حقت بود سیلی که اون نوید نره غول امروز به من زدو جور دیگه ای باهات حساب کنم.

ولی انقد بی ارزشی که حتی حالم بهم می خوره بهت دست بزنم.

گمشو از خونه من برو بیرون. گمشو...

قلبم تبر می کشید، این نامردی و بی معرفی نمی تونست کار اون باشه؟

نوید نمی تونست تا این حد بی رحم شده باشه.

بغض نکرده بودم، اشک هم نریختم. فقط شکسته بودم، خورد شده بودم.

غرورم تکه تکه شده بود و احساساتم از هم پاشیده بود.

چشمام و بستم و محکم فشار دادم و به تمام این یکسال فکر کردم.



۲۹ اردیبهشت، ساعت ۸ و نیم شب، پایان رابطه من و سینا و آخرین دیدارمون بود.



روی پل هوایی نشستم و کیفم و بغل کردم.


romangram.com | @romangraam