#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_84
سر حال شده بود و باز هم تونست چهره معصومش و پشت دیو دو سر قایم کنه.
رمان کاکتوس پارت ۶۷
یک هفته ای از اون اتفاق لعنتی میگذشت، برگشته بودم خونه.
به تنها چیزی که این روزا فکر می کردم سینا بود، تصمیم خودم و گرفته بودم و باید قبل از اینکه با نوید صحبت کنه، همه چیز و بهش میگفتم.
از همون روز آشناییمون، تا به الان. از تک تک دروغا تا حسی که بهش پیدا کردم و دارم.
نتیجه ش رو نمی دونستم، فقط می خواستم از این عذاب وجدانی که قصد جونم و داشت خلاص بشم. میخواستم همه چی بینمون واقعی باشه، نه اینکه روزها با ترس از دست دادنش زندگی کنم.
حسابی دلم براش تنگ شده بود و برای دیدنش لحظه شماری می کردم.
آرایش ساده ای کردم و همون مانتویی که دوست داشت و پوشیدم.
نگاهی به دستم انداختم، با خوشحالی بوسه ای به انگشترم زدم و از خونه رفتم بیرون.
ساعت قرار ۷ شب بود، کافه ای که همیشه می رفتیم.
بر عکس همیشه، دنبالم نیومد و جواب تلفن هام و نمیداد.
آژانس گرفتم و آدرس کافه رو به راننده دادم.
دلشوره عجیبی گرفتم، دستم و از روی شماره ش بر نمی داشتم. بی فایده بود.
تو این یکسال همیشه به موقع سر قرارمون حاضر میشد و اگر چند دقیقه ای تاخیر داشت حتما خبر می داد.
مسیرم و وسط راه عوض کردم و به طرف خونش رفتم.
ماشینش و دم خونه که دیدم تعجب کردم و چشمام گرد شد.
چند بار زنگ آیفون و زدم تا در باز شد و داخل شدم.
قدم هام و آهسته بر داشتم و به ورددی رسیدم. چراغای خونه خاموش بود، و همه جا بوی سیگار می داد.
روی مبل نشسته بود و سرش بین دو دستاش قرار داشت.
با دیدن من از جاش پرید و به سمتم حمله کرد.
سیلی محکمی که به صورتم کوبید، برق از چشمام پروند، با پشت دستم خون لبم و پاک کردم و بهت زده نگاهش کردم.
دیوونه شده بود و با چشمای قرمزش نعره کشید.
تو با چه رویی اومدی خونه من؟ فکر می کردی هیچی نمی فهمم؟ آره؟ نمی فهمم گدا زاده ای؟
نمی فهم چه آشغالی هستی؟
romangram.com | @romangraam