#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_83


بلند شدم و پشت سرش از اورژانس زدیم بیرون و روی یکی از صندلی ها نشستیم.

تند تند پلک می زد و با فندکش بازی می کرد.

_ بگو اشکان. اصلا حوصله پانتومیم بازی ندارم.

_ همتا یه مدته می خوام یه چیزی بهت بگم ولی نمی دونم گفتنش درسته یا نه. آخه خودمم مطمئن نیستم.

_ از چی مطمئن نیستی؟ جون به لبم کردی ؟ بگو دیگه.

_ تو فکر می کنی چرا نوید به این حال افتاده؟

_ خب... نمی دونم. منم مثل تو.

_ دائم بهانه می گیره، تعصبش عجیب غریبش به تو، چه میدونم‌‌ همه رفتاراش.‌‌‌‌‌‌..

فندک و از دستش کشیدم و گفتم:

_حرف بزن دیگه. چی می خوای بگی؟

با انگشتاش زد به سرم و گفت:

احمق نوید تورو دوست داره.

_ چرا مضخرف میگی؟ خب منم اون و دوست دارم. تو و نوید خانواده ی منید.

_ آره ولی حس اون فرق میکنه.‌

از جاش بلند شد و پشت به من ایستاد و سیگارش و روشن کرد.

_ از وقتی انگشتر و دستت کردی، برگشته الکل. اینم از دیوونه بازیای امشبش.

نمی فهمی همه اینا از حسادته؟ همتا نوید تورو میخواد.

دنیا دور سرم می چرخید. به تمام این دو سال فکر می کردم که نوید کنارم بود.

چه طور می تونست از دوست داشتن باشه اون همه تحقیر ها، کتک ها و فحش ها..

وقتی همیشه من و از خودش روند و دور کرد.

کاری کرده بود که همیشه ازش بترسم، مقابلش سکوت کنم و لال بمونم.

آخه نوید چی از دوست داشتن می فهمید، چه طور میشد از حسادت تو چشمام زل بزنه و بگه که ازم متنفره . و دیگه نمی خواد من و تو این خونه ببینه؟

تمام شب به حرفای اشکان فکر کردم و نتونستم ثانیه ای پلک روی هم بذارم.

ساعت نزدیک ۶ صبح بود که ترخیص نوید انجام شد.


romangram.com | @romangraam