#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_82
دستپاچه شدم و بریده بریده برای اشکان تعریف کردم و با سرعت به طرف ۸خونه راه افتادیم.
پریسا و امیر از ترس، پشت در خونه نوید نشسته بودن.
اشکان کلید و چرخوند و من پشت سر بچه ها داخل شدم.
نه شیشه های شکسته عجیب بود و نه بهم ریختگی خونه.
چیزی که قلبم و به درد آورد، حال نوید بود که مثل شیر زخمی، بی جون یه گوشه افتاده بود.
تنهاتر و بی کس تر از همیشه...
پیرهنش پاره شده بود و به سختی نفس می کشید.
از کمدم دوتا شال برداشتم و پیچیدم دور دستاش.
چشماش و باز نمی کرد، تمام بدنش سست شده بود و عرق میکرد.
بیشتر از همیشه دلم سوخت، انگار یادم رفت چند ساعت پیش همین آدم چطوری قلب و غرور من و زیر پاهاش له کرد و از خونش بیرونم کرد.
ضربه ای به صورتش زدم و پرسیدم:
_ نوید صدای من و میشنوی؟ میتونی چشمات و باز کنی؟
رمان کاکتوس پارت ۶۶
از کلافگی تو راهروی بیمارستان این طرف و اون طرف می رفتم.
به خاطر خونی که از دست داده بود امیر داوطلب شد و خون داد.
بعد از بخیه زدن پارگی عمیق دستاش و اثر آرامبخش ها، باید چند ساعتی استراحت میکرد.
روی صندلی نشستم و آرنجم و روی زانوهام گذاشتم و چشمام و مالیدم.
_ کاش با امیر و پری میرفتی خونه.
_ نه. دلم می موند اینجا.
بعد از این همه وقت زندگی، میتونستم از چشماش خیلی چیزا رو بفهمم.
_ چیزی میخوای بگی اشکان؟
_ هیچی.
_ من این نگاهت و خوب میشناسم. چی شده؟
_ همتا میشه یه چند دقیقه بریم بیرون صحبت کنیم. اینجا خیلی شلوغه.
romangram.com | @romangraam