#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_81


_ اشکان؟

_ جونم.

_ از این به بعد من کجا بمونم؟

_ برمیگردی خونت.

_ اونجا دیگه خونه من نیست.

_ من نمیذارم از اونجا بری همتا.

_ اشکان میخوام یه چیزی بهت بگم.

_ بگو.

_ میخوام از اینجا برم، با سینا... بدون اینکه نوید بفهمه.

_ یعنی میخوای فرار کنی؟

_ مگه راه دیگه ای برام گذاشته؟ نمیبینی دیوونه بازیاشو؟

_ چطوری میتونی اینکار و بکنی؟ نوید هرچقدم آدم بدی برات باشه، باز این رسم رفاقت نیست.

_ اشکان باور کن من نوید و خیلی دوست دارم، با تموم بدی و زور گویی هاش. اما نمیتونم اجازه بدم جای من تصمیم بگیره.‌‌

_ فکر میکنی با فرار همه مشکلاتت حل میشه؟

کلافه تر شدم و از خودم میپرسیدم من واقعا میتونستم همچین خیانتی به نوید و لطف هایی که بهم کرد بکنم؟ میتونستم بدون خدافظی و بی خبر از همه چی دل بکنم؟ میتونستم تا این حد خودخواه باشم؟


رمان کاکتوس پارت ۶۵


صدای زنگ تلفن، رشته افکارم و پاره کرد. امیر بود. یک لحظه قلبم ریخت و ترسیدم برای نوید اتفاقی افتاده باشه.

_ الو امیر ؟

_ همتا کجایی تو؟

_ چی شده؟

صدام می لرزید، چشمام و بستم و گفتم: با توام میگم چی شده؟

_ نوید .... نوید تمام شیشه های خونه رو خورد کرده‌.

هر چی هم در میزنم ، بی فایده ست. مگه تو کلید نداری؟ زود خودت و برسون اینجا.


romangram.com | @romangraam