#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_80
از تاکسی پیاده شدم و روی جدول های کنار خیابون نشستم.
بیست دقیقه ای طول کشید تا اشکان خودش و رسوند.
باز هم بغضم ترکید، سوار ماشین شدم و سرم و بین دو دستام قرار دادم.
_ با نوید بحث کردی؟
_ این بار بحث نبود. رسما من و بیرون کرد.
_ جدی میگی؟ همتا با توام.
_ حال و روزم و نمیبینی؟ آره جدی میگم.
_ آخه چطور میتونه همچین حرفی زده باشه؟ نوید خیلی روی تو حساسه.
_ مست بود. اتفاقا بهم گفت کجا برم. روانی تو گوشم داد زد که برو خونه نامزد واقعیت. دیگه خسته شدم از دستش.
_ پس واقعا دوباره برگشته به الکل. این پسر زده به سرش جون تو.
_ دیوونه شد بود، مثل دیو نعره میکشید.
بغلم کرد ، سرم و گذاشت روی سینه ش.
_ خیلی خوب آروم باش. نویده دیگه.
_ من دیگه به اون خونه بر نمی گردم.
_ باشه. هرجا بخوای میریم.
ماشین و روشن کرد و راه افتادیم.
آرنج دستم و به شیشه ماشین تکیه دادم و بار ها و بارها حرفاش و تو ذهنم مرور کردم.
یک ساعتی میشد که آواره خیابون ها شده بودیم. اشکان حسابی خسته شده بود، کنار زد و دستش و به پشت سرش برد.
_ چطوری تونستی از دست اون روشنک دیوونه فرار کنی؟
_ باهاش تموم کردم.
صورت خیسم و پاک کردم و گفتم: جدی میگی؟ چرا آخه؟
پوزخندی زد و گفت: نگو که خوشحال نشدی..
_ آره ازش خوشم نمیومد. ولی نه تا این اندازه که از جداییتون خوشحال بشم.
_ واقعا دیوونه بود. من و تا جنون کشوند. هی راست و چپ گیر میداد. شما دخترا چرا اینجورید؟
سرم و به صندلی تکیه دادم و به خیابون خیره شدم.
romangram.com | @romangraam