#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_79
جا خوردم، شنیدن این کلمه از همه
ی تحقیرهای چند ساله ش ، دردناک تر بود.
چرا از من متنفر بود؟ مگه من چی کار کرده بودم؟
_ دیگه نمی خوام ببینمت، برو بیرون.
_ چی داری میگی؟ مستی نمی فهمی. کجا برم نوید؟
صداش بالاتر برد و داد زد: برو پیش نامزد واقعیت.
بلند شد و با دستای سستش به سینم میکوبید.
_ تو لیاقت هیچی رو نداری. از اینجا برو.
بغضم ترکید، اشک تو چشمام جمع شده بود. غرورم اجازه نمی داد بمونم، ، خدایا باید چی کار می کردم؟ کجا می رفتم؟ به کی پناه می بردم؟
کیفم و از مبل برداشتم و از خونه بیرون زدم.
دستم و از روی شماره اشکان بر نمی داشتم، خاموش بود.
چند ساعتی می شد که توی خیابون مونده بودم و ساعت از ۱۲ شب گذشته بود.
چند باری با خودم کلنجار رفتم و در نهایت به ناچار مسیر خونه سینا رو پیش گرفتم.
ازش خجالت می کشیدم. چی باید می گفتم؟ بازم دروغ؟ بازم فریب ؟
رمان کاکتوس پارت ۶۴
خدایا صدام و میشنوی؟ یعنی آواره بودن و تو خیابون موندن تقدیرم شده بود؟ آخه به چه گناهی؟
کل مسیر و با خدا حرف میزدم و گله میکردم، با دیدن شماره اشکان روی صفحه گوشیم، چشمام برق زد و وصل کردم و ناخودآگاه زدم زیر گریه.
_ اشکان کجایی؟ توروخدا بیا دنبالم.
_ چرا گریه می کنی همتا ؟
_ چیزی نپرس. فقط بیا.
_ کجایی؟
_ نزدیک خونه سینا.
_ همون جا بمون . دارم میام.
romangram.com | @romangraam