#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_76
شیشه رو پایین کشید و گفت: سوار شید ببینم.
_ الان تاکسی میرسه.
_ همتا گفتم بشین.
دندانم و فشار دادم و تو دلم گفتم تف به این شانس و بعد سوار ماشین شدیم.
_ کجا تشریف میبردید؟
پری عینکش و بالا زد و گفت: داشتیم میرفتیم خرید، البته همتا نمیخواست بیاد من اصرار کردم.
چشم غره ای به پری رفتم و با آرنج کوبیدم به دستش.
_ اتفاقا من خودمم دوست داشتم که همراهت بیام.
_ قرار بود بی اطلاع من جایی نری. دفعه آخر هم باشه میری صندلی پشت میشینی. حله؟
_ من با تو همچین قراری نداشتم و هرجا هم دلم بخواد میشینم.
همون لحظه فکری به سرم زد، اما اینکه از روی عصبانیت بود یا قلب، نمیدونم....
_ پری امشب تو و امیر بیاین بالا شام دور هم باشیم. به اشکان و روشنک هم زنگ بزن بیان. میخوام یه سری حرفا بزنم که باید همه باشید.
نگران پرسید: چیزی شده؟ ببینم بین تو و نوید که اتفاق بدی نیوفتاده؟
_ نه ربطی به نوید نداره.
رمان کاکتوس پارت ۶۲
سنگینی نگاهش و از آینه جلو که به من خیره شده بود حس میکردم.
بالاخره باید یه کاری میکردم تا این جریان نامزدی کذب من و نوید خاتمه پیدا کنه و بتونم موضوع سینا رو مطرح کنم.
چشمام محکم فشار دادم و سعی کردم کل مسیر حواسم و به خیابون و جاده سوق بدم.
روبروی مرکز خرید ایستاد و به سمت ما چرخید. لبخندی به پری زد و گفت: من عذر میخوام که امروز همتا جون نمیتونه همراهیت کنه و مجبوره با من برگرده خونه.
از شدت عصبانیت دستام شروع به لرزش کرد، کیفم و وحشیانه به دست کشیدم و از ماشین پیاده شدم.
شیشه رو کشید پایین و گفت: بهتره با من بیای تا اینکه من پشت سرت کل مرکز خرید و راه بیوفتم.
دستی به سرم کشیدم و به موهام چنگی زدم.
پری سریع پیاده شد و با خدافظی خشک و سردی از من فاصله گرفت.
romangram.com | @romangraam