#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_72


_شایدم خواسته از تو دور باشه.

همچنان سعی میکردم خونسردیم و حفظ کنم‌.

_ عزیزم‌ تا اینجا اومدی برو اتاق اشکان هم ببین.

با یه غرور کاذبی از جاش بلند شد و به سمت اتاق اشکان رفت.

تو این فرصتم قرص های نوید و با هزار سختی بهش خوروندم .

_ من با این آت و آشغالا حالم خوب نمیشه.

_ آره میدونم. تو و اشکان فقط با الکل و زهرماری خوب میشید. دوتا روانی داشتم کمم بود یه نفر دیگه هم بهتون اضاف شد. تو استراحت کن برم ببینم این دختره چی میگه.

تلویزیون رو روشن کردم و فیلم مورد علاقش و پلی کردم و به سمت اتاق اشکان رفتم.

روی تخت نشسته بود و به قاب عکس پنج نفره ما نگاه میکرد.

هدیه تولد من به اشکان بود، عکس در حالی گرفته شده بود که من و اشکان از خنده میز و گاز میزدیم و امیر و نوید هم در حال سیگار کشیدن بودن. پری هم گوشی به دست به ما خیره شده بود.

یه عکس کاملا بدون اطلاع که توسط یکی از دوستای اشکان تو کافه گرفته شده بود.

با دیدن من، قاب رو روی تخت انداخت و بلند شد و روبروم ایستاد.

_ اگه فکر کردی منم مثل نامزدت سرم و کردم زیر برف و هیچی نمیفهمم سخت در اشتباهی.

_ دختر تو مریضی چیزی هستی. آخه خیلی هذیون میگی.

_ هذیون میگم؟ اینکه همیشه و همه جا با اشکانی حتی تو عکسا، بهش پیام میدی که دلت براش تنگ شده، اینکه اسم تو دائم رو زبونشه و من و اشتباه صدا میزنه... اینا هذیونه؟

جلوتر رفتم و با حرص گفتم: اره هذیونه احمق. من دارم تو این خونه زندگی میکنم و همه اینا طبیعیه. قبلا هم بهت گفتم اشکان برای من خیلی عزیزه ، اما من رقیب تو نیستم.

_ ببینم‌ اصلا نوید خبر داره‌؟ میدونه داره با چه مار هفت خطی زندگی میکنه؟؟

_ نه تو واقعا مریضی دختر. همین جا میگیرم کتکت میزنما.

_ اره مریضم .‌به نوید همه چیز رو میگم.

در اتاق و باز کردم و گفتم گمشو بیرون.‌ برو ببینم چی میخوای بگی.

از اتاق بیرون رفت و نوید و صدا زد.

دست به سینه شدم و به دیوار تکیه زدم و روشنک و تمسخرانه تماشا میکردم.


رمان کاکتوس پارت ۵۹



romangram.com | @romangraam