#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_71
عشوه ای اومدم و گفتم : مگه نیستم؟
_ خب بعضی وقتا یه کاری میکنی که به برادر زنم حسودیم بشه..
لبخندم جمع شد و گفتم: روشن کن بریم سینا.
بعد از کلی جنگ و بحث سر اینکه کجا بریم، آخر سر هم به نتیجه رسیدیم که بریم جیگرکی. پاتوق همیشگیمون.
با اینکه قهر کرده بودم و قیافه گرفتم چشمم که به جیگر و چنجه و دل و قلوه خورد نتونستم بگذرم و تا جایی که جا داشتم نوش جان کردم.
مثل همیشه به سختی ازش دل کندم، سر راه قرص های نوید و گرفتم و برگشتم خونه.
با دیدن ماشین روشنک که دم خونه پارک شده بود تعجب کردم.
آهسته از پله ها رفتم و پشت در ایستادم، صداش قابل شنود نبود.
کلید و چرخوندم و وارد شدم. روی مبل روبروی نوید نشسته بود و با همون نگاه نفرت انگیزش به من نگاه میکرد.
_ به به همتا خانم. بیا بشین عزیزم. داشتیم با نوید در مورد تو حرف میزدیم.
_ تو اینجا چیکار میکنی؟
خنده ی بلندی سر داد و گفت: منم اومدم خونه نامزدم. ولی مثل تو نمیخوام واسه همیشه اینجا بمونم.
نگاهی به حال بی رمق نوید انداختم، رنگش هنوز زرد بود و چشماش پف داشت. با اینکه خونم به جوش اومده بود اما باز نمیخواستم جلوی نوید دعوا راه بیوفته.
لبخندی زدم و خونسرد گفتم: خوش اومدی عزیزم.
مانتوم و از تنم در اوردم و کنار نوید نشستم.
_ خب شماها چی میگفتید که در مورد من بود؟؟
نوید دستی به صورتش کشید و با صدای گرفته گفت: نمیدونم متوجه حرفای روشنک نشدم.
از حرفش خندم گرفت اما جلوی دهنم و گرفتم.
_ خب پس اشکان کجاست روشنک جان؟ چرا تنها اومدی اینجا؟
_ کار داشت رفت. منم اومدم اینجا.
_ امیدوارم که از دست تو فرار نکرده باشه، چون از دیشب خونه نیومده.
البته ببخشید شوخی میکنم.
رمان کاکتوس پارت ۵۸
از حرفم ناراحت شد و به چشمام خیره شد.
romangram.com | @romangraam