#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_69
بعید می دونستم رفته باشه سرکار. تقه ای زدم ولی جوابی نشنیدم.
می ترسیدم بی اجازه وارد اتاق بشم اما نگران حالش بودم.
در و آروم باز کردم و داخل شدم.
خوابیده بود. لبه تختش نشستم .
محو چهره ی معصومش. دائم از خودم می پرسیدم چرا نوید دلش می خواست پشت این چهره معصومش، دیو دو سر جلوه کنه؟ چه طور می تونست تا این حد تلخ باشه؟
دوستش داشتم حداقل از خودم بیشتر، با تمام تحقیر و کتک هاش، با همین زبون تلخش.
اما گاهی تو مجادله هامون، وقتی مصصم بود که شکستم بده باز هم من دلم نمی خواست ناراحتش کنم..
رمان کاکتوس پارت ۵۶
دستاش و آروم گرفتم و نوازش کردم. خیلی داغ بود.
پشت دستم و گذاشتم روی پیشونیش، از تب می سوخت.
_ نوید؟ نوید؟
چشماش و به سختی نیمه باز کرد و بست.
_ نوید تبت خیلی بالاست. پاشو بریم دکتر. نوید می تونی بلند شی؟
با صدای گرفته و ترسناکش گفت:
_ دست از سرم بردار.
به آشپزخونه رفتم و فوری سوپ درست کردم و به اتاقش برگشتم.
سینی و روی میز کنار تخت گذاشتم و پتو رو از روش برداشتم.
_ نوید بلند شو ببینم. پاشو پاشو.
غلتی خورد و گفت: چی می خوای ؟ برو بیرون.
رفتم بالای تختش، دوتا دستاش و گرفتم و به سمتم کشیدم تا بتونه بشینه.
از حرکتم تعجب کرده بود، با چشمای پف کرده ش به من زل زده بود.
حتی توان اعتراض هم نداشت.
_ زده به سرت ؟ چی کار میکنی؟
از تخت پریدم پایین و کاسه سوپ و گرفتم دستم.
romangram.com | @romangraam