#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_68
یه شیشه از اتاق اشکان اوردم و دستش دادم.
چشمش به انگشترم خورد، زهر خندی زد و گفت: به دستت میاد.
کمی از شیشه رو سر کشید: پس بالاخره داری زنش میشی.
_ بس کن. میشه دیگه نخوری؟
_حتی من و آدم حساب نکردی که بهم بگی.
_ نگفتم چون.. اصلا چی داری میگی؟ الان وقت این حرفا نیست. برم برات قهوه بیارم.
_ بشین، الان وقتشه.
کمی از شیشه خورد و ادامه داد: بگو چی تو اون مرتیکه دیدی که بخاطرش حرف من و زمین زدی؟
سرم و انداختم پایین، گفتم: چیزایی که هیچ وقت نداشتم. محبت، احترام، عشق.
رمان کاکتوس پارت ۵۵
خنده ای سر داد و گفت: تو واقعا این چیزا رو می خواستی؟
_ فقط تویی که خوشبختی و لایق من نمی دونی. به خاطر همینه که هیچ وقت بهت نگفتم.
آره میخوام باهاش ازدواج کنم، نمیتونم که همیشه وبال گردن تو و اشکان بمونم. اصلا مگه تو همیشه نمیگفتی که دوست داری خانم شم؟
خب منم میخوام خانم خونه خودم باشم.
_ تو نمیتونی از اینجا بری.
_نوید شده یکبار نخوای دستور بدی و شاخ و شونه بکشی؟
شده نخوای ادای باباها رو در بیاری؟ به جاش بشینی و باهام حرف بزنی؟
به صورتم نگاه نمی کرد، شایدم خجالت کشیده بود.
با کمک دسته ی مبل از جاش بلند شد، تلو تلو به سمت اتاقش می رفت.
از جا بلند شدم و دستش و گرفتم تا کمکش کنم.
دستم و پس زد و با نگاه پر از خشمش داد زد: برو پی کارت.
روی همون مبل خوابم برد. بیدار که شدم از پنجره نشیمن ، آفتاب تیزی به چشمم زد. نگاهی به ساعت دیوار انداختم .
۱۰ بود. گردنم و کمی ماساژ دادم و به سمت اتاق نوید رفتم.
romangram.com | @romangraam