#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_67

تعجب کردم و پرسیدم: نکنه نوید چیزی شنیده باشه؟

_ نه بابا. دیوونه ست دیگه. در ضمن بالاخره که میفهمه.

_ خودم سر فرصت بهش میگم.

_ خیلب خوب. من دارم میرم بیرون. امشبم بر نمی گردم.

_ باز داری میری خونه اون روشنک؟

با شیطنت خاص همیشگیش گفت: آره دیگه.

چشکمی زد ، مشتی به سینه ش کوبید و رفت.


رمان کاکتوس پارت ۵۴


باز من مونده بودم و تنهایی. ساعت از ۲ شب گذشته بود و فکر و خیال لحظه ای دست از سرم برنمیداشت.

حواسم رفت سمت نوید و نگرانش شدم. تلفن و برداشتم و چند بار شمارش و گرفتم. خاموش بود.

سرم و به مبل تکیه دادم و به سقف خیره شدم. تو مغزم جنگ بود، پر از هیاهو، پر از صدا و سردرگمی، پر از امید و نا امیدی.

نفهمیدم چشمام کی بسته شد،خوابم برده بود که با صدای شکستن شیشه ، وحشت زده پریدم.

فکر کردم اشکانه که باز مست کرده و برگشته.

به سمت در رفتم، تعجب زده به نوید نگاه می کردم. به شیشه الکلی که از دستش افتاد زل زده بود.

با دیدن من تلو تلو به سمتم اومد. سکوت کرده بود، از کنارم گذشت و به سختی به مبل رسید.

خودش و روی مبل انداخت و نشست.

_ برو از اتاق اشکان ، یه شیشه دیگه واسم بیار.

ابرو هام به هم گره خورده بود، نزدیکش شدم و کنارش نشستم.

به زور نفس می کشید، خیس عرق شده بود.

_ چی کار کردی با خودت نوید؟

_ نشنیدی چی گفتم.

_ تو که...

به ادامه حرفام گوش نداد و سعی می کرد که از جاش بلند شه.

دستش و گرفتم و گفتم: خیلی خوب الان واست میارم.

romangram.com | @romangraam