#کاکتوس
#کاکتوس_پارت_66
_ هرچیزی که لازم بود و تو این یکسال بهم گفتی. اصلا از این جا میریم ، هرجا که تو بخوای.
بازم می تونستم ادامه بدم؟ می تونستم دروغ بگم؟ می تونستم با سینا ازدواج کنم و از این جا برم.
تا از دست نوید و قمار اشکان و نقشه و اسلانی خلاص بشم؟
دستم و گرفت و انگشتم و نوازش کرد. به چشمام نگاه کرد و انگشتر و دستم کرد و بوسید.
مثل خواب بود. یه رویای تلخ قشنگ. مردی که با نقشه وارد زندگیش شده بودم از من میخواست که هر روزش رو با من بگذرونه.
_ به دستت میاد عزیزدلم. نگران نباش خیلی زود با نوید حرف میزنم که خیلی زود عقد کنیم.
تمام راه به دستم نگاه می کردم،حس غریبی داشتم، نه خوشحال و نه ناراحت. سردر گم بودم و نمی دونستم چی در انتظارم بود.
رمان کاکتوس پارت ۵۳
_می خوای باهاش ازدواج کنی؟
_ هیس داد نزن اَشی، نوید خونه ست.
_ همتا خل شدی؟ می خوای زن پسر اسلانی بشی؟ همه چیز و بهش گفتی؟
در اتاق اشکان و بستم و روی صندلی کنار تختش نشستم.
_ چی بهش بگم. ها؟ بگم خودم و به آب و آتیش زدم که گول بخوری؟ تا پدر بی شرفش تورو نندازه زندان؟
دستی به موهام کشیدم و گفتم:
_ دارم دیوونه میشم. شاید اولش برای من بازی بود، مسخره بود اما الان اینجوری نیست اشکان. من واقعا سینا رو دوست دارم.
_ تو فکر می کنی اگه سینا بفهمه چه غلطی کردیم باز می خواد باهاش ازدواج کنی؟ ها؟
روی زانوهاش، پایین پای من نشست.
_ حق با نویده همتا، تو واقعا به درد اون نمی خوری. هنوز خیلی جوونی، خوشکلی.
_ یعنی چی؟ یعنی من حق ندارم عاشق بشم؟ چون بدبختم همیشه باید بدبخت بمونم؟ خوشبختی لایق من نیست؟
_ بازم می تونی عاشق بشی، اما این بار نه با دروغ و نقشه عزیز من.
به انگشتر توی دستم خیره شده بودم، دلم نمی خواست باور کنم که تهش جدایی بود.
دلم نمی خواست انگشتری که سینا دستم کرده بود و در بیارم.
صدای کوبیده شدن در ورودی، خبر خروج نوید و از خونه می داد.
romangram.com | @romangraam