#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_248
از روی اسب پیاده شدیم .
سوگند گونه ی ایلیا و من رو بوسید - مرسی خیلی خوب بود !
ایلیا سوگند رو بغل کرد - قابلت رو نداشت دخترم !
دوشا دوش ایلیا به سمت ماشین رفتیم . امروز خوش گذشت !
ا * * * * * * *
به دختر 12 ساله ام نگاه کردم ، روی پای ایلیا مشغول نشون دادن کارنامه اش بود.
ایلیا لبخند زد - جایزه چی میخوای خانم تیزهوش ؟!
سوگند ریز خندید و گفت - تو رو
قهقه ای زدم - سوگند !
کش دار گفت - جووون!
-لب زدم - زشته !
تای ابروش رو بالا داد - نخواستم اصلا !
میوه ای برداشتم - تو که همه چی داری ، دیگه چی میخوای !؟
سوگند - هیچی !
-ژیلا و شوهر و پسرش هم میگیم !
ایلیا - آره خوبه
romangram.com | @romangram_com