#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_247


تو پیست اسب سواری بودیم . ایلیا سوگند رو بغل گرفته بود و روی اسب سفیدی نشسته بودن ، سوگند به وجد اومده بود و مدام جیغ می کشید .

ایلیا تک خنده ای کرد - دل آرا توهم بیا !

اخم کردم - کجا بشینم اخه !

ایلیا کمی جلو خزید و سوگند رو محکم تر گرفت و گفت - بیا

دست ایلیا رو گرفتم و به سختی بالا رفتم . اسب تکون بدی خورد .

جیغ کشیدم - وای !

سوگند قهقه ای زد - ترسیدی !

تند گفتم - خیررر!

ایلیا لب گزید - معلومه !

اخم کمرنگی کردم و کمر ایلیا رو چسبیدم . ایلیا به پهلوی اسب زد و اسب سرعتش رو بیشتر کرد . محکم چشمامو بستم . هر لحظه و هر دقیقه منتظر سقوط بودم .

سوگند داد زد - وای بابا خیلی خوبه !

باد می وزید و باعث میشد شالم مدام عقب بره . نمیدونم چرا حالم بد می شد .

- ایلیا آروم تر !

سری تکون داد - باشه

اسب رو کنترل کرد تا آروم تر بره . نسیم خوبی بود .


romangram.com | @romangram_com