#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_246
ملودی کنار پای سوگند زانو زد - خوبم عزیزم
به منم سلام کرد ولی به ایلیا اعتنا نکرد ، ایلیا هم تنها به تکون دادن سرش اکتفا کرد برعکس شایان شوهر ملودی گرم با ایلیا برخورد کرد و مردونه باهاش دست داد .
با بعد از احوال پرسی به سمت در ورودی شهربازی قدم برداشتیم .
ملودی با بازوم زد - حالا نمی یومد ! چی می شد ؟
- خودمم نمی دونم !
ملودی اخم کرد - تو چی میدونی ، زهرم شد !
- بهش فکر نکن ، خوش میگذره
سوگند با دیدن انواع بازی ها به وجد اومده بود و مدام با ، بابا بابا گفتن هاش ایلیا رو سر ذوق می یورد .
ملودی - اه چقدر هم خوشش میاد !
پوزخند زدم - کیه که از این بچه خوشش نیاد !
ملودی با غرور گفت - بچه ی من !
قهقه ای زدم - کو بچه ! خبریه ؟
ملودی اه کشید - نه بابا ، هنوز زوده!
بعد از کلی اصرار، سوگند راضی شد دست از بازی برداره و بیاد خونه .
ا * * * * * * *
سوگند با وجود ایلیا شاد تر شده بود ، سردی و مهربونی ذاتی ایلیا جذبش کرده بود . خود سوگند نمی فهمید رفتار هاش بی شباهت به ایلیا نیست !
romangram.com | @romangram_com