#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_245


آروم گفتم - سوگند دوستش داره !

ملودی - اه چطور !؟

- خوبه هردو شبیه هم هستنا!

ملودی پوفی کشید - باشه ، یک ساعت دیگه آماده باش

- چشم ، خداحافظ

ایلیا - کی بود ؟

کوتاه گفتم - ملودی !

ایلیا - چیکارت داشت !

به سمت اتاقم رفتم - می خوایم بریم ، شهربازی !

ایلیا - منم میام

- باشه

سوگند رو صدا زدم تا وارد اتاق بشه .

بعد از حاضر شدن ، با ماشین ایلیا و به اصرار سوگند به سمت شهربازی رفتیم .

مطمئن بودم ملودی با اخم و غرغر هاش کاری میکنه ، خوش نگذره !

کنار ماشینی که به ایلیا اشاره کرده بودم برای ملودی و همسرش هست ، نگه داشت . پیاده شدیم . سوگند با دیدن ملودی لبخند زد و گونه اش رو بوسید - سلام خاله جون


romangram.com | @romangram_com