#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_242

ایلیا نگاهش رو از مامان گرفت و به سوگند داد و گفت - چجور ؟

سوگند - عجیبه !

قهقه ام رو مهار کردم . همونطور که سوگند برای همه عجیب بود . ایلیا هم برای سوگند عجیب بود !

مامان اخم کمرنگی چاشنی لبخند روی لبش کرد و گفت - مثل تو !

سوگند متحیر گفت - مثل من !

مامان - آره

ایلیا لبخند زد ، بعد از سال ها لبخند روی لبش رو دیدم . به سمت سوگند پا تند کرد، بغلش کرد - واای دختر !

سوگند قهقه زد - وای بابا ، بذارم زمین !

بابا ! من مامان ... سوگند دخترمون !

ایلیا برای من کی بود ؟

ایلیا در کمال ناباوری بینی اش رو ، روی بینی سوگند کشید . سوگند ریز خندید .

مگه می شد ؟ ایلیا بد بود ؟ ایلیا کسی بود که منو نابود کرد! ایلیا سوگند رو بهم داد ! سوگند بد بود ؟ نه !

سوگند از بغل ایلیا خارج شد - حالا خوب شدی ؟

ایلیا با حالت زاری گفت - تو چطور میتونی !؟

اره چطور می تونست روح آدم رو تسخیر کنه ! ایلیا ی سخت و سرد رو !

ایلیا کمی فکر کرد و گفت - میخوای اول بری پارک یا کادو هاتو بدم ؟

romangram.com | @romangram_com