#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_241
با چشمام به ایلیا فهموندم قضیه از چه قراره !
سوگند عصبی گفت - پس تو بشین !
بیشتر موندن تو کوچه جایز نبود - سوگند بریم تو !
سری تکون داد و باز کلمه ی دلنشین《 باشه》 !
سوگند جلو افتاد و ایلیا با من هم قدم شد . طرز برخود ما بعد از یک سال فاصله زیادی سرد و خشک بود !
ایلیا - قرص میخوره ؟ خیلی محتاطه
- نه ، از امروز شروع میشه ! سوگند خودش رو مسئول میدونه !
ایلیا - خیلی بزرگ شده !
جوابش رو ندادم ، من تک و تنها عزیز ترین کسم رو بزرگ کردم !
وارد خونه شدیم ، ایلیا به اصرار سوگند رو به روی آینه قرار گرفت . سوگند شباهت ها و تفاوت های ظاهریشون رو بلند می گفت .
مامان با سر و صدای سوگند ، ویلچرش رو حرکت داد و از اتاق خارج شد ، با دیدن ناگهانی ایلیا ، جا خورد .
مامان ناخودآگاه اخم کرد و گفت - سلام کی اومدی ؟
ایلیا نزدیک شد و دست مامان رو فشرد ، بی اینکه تغییری تو صورتش ایجاد باشه ، گفت - سلام مرسی ! یک ساعت هست به اینجا رسیدیم .
به سوگند گیج نگاه کردم . پرسیدم - چیشده ؟
به ایلیا - چرا یک جوریه ؟
romangram.com | @romangram_com