#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_240

ایلیا خم شد و گفت - بله دخترم !

دخترم ... سوگند دخترش بود ! ایلیا بد بود ؟ ایلیا عوض شده بود ؟ نه !

سوگند اخم ظریفی کرد - یعنی می تونم باهات برم پارک ؟

لحظه ای تنها لحظه ای با حرف سوگند ، لبخند مهمون لبام شد .

ایلیا متعجب به سوگند عرق در فکر نگاه کرد و گفت - جانم ؟

سوگند دوباره کت ایلیا رو کشید و به سمت خودش سوقش داد - مگه تو بابای من نیستی ؟

ایلیا نگاه نا مطمئنی بهم کرد و گفت - شاید !

سوگند متحیر گفت - وا

ایلیا ریز خندید - والا !

سوگند از ایلیا فاصله گرفت و کیف من رو از دستم کشید . مشغول گشتن چیزی شد و آینه ای خارج کرد .

خواستم قهقه ام رو مهار کنم ، این دختر کی بود دیگه ؟

رو به روی ایلیا قرار گرفت - بغلم کن !

ایلیا تا خواست زیر بغلش رو بگیره ، سوگند ترسیده دور شد - نه... نباید بغلم کنی !

ایلیا چشماش گرد شد - چیشد ؟

یادم افتاد به سوگند به خاطر مریضی اش گفته بودم ، کسی بغلش نکنه !

سوگند غمگین به من نگاه کرد و من رنگ نگاهش رو درک کردم .

romangram.com | @romangram_com