#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_239
سوگند بود - مامان ؟
- بله
سوگند - اونجا رو ببین !
به مسیری که اشاره می کرد ، نگاه کردم با دیدن ایلیا ، ناگهانی تعجب کردم . وجودم سرد شد ، حس خوبی بهم دست نداد .
سوگند - خیلی آشناس
بی تفاوت از کنارش گذشتم و به سمت ایلیا که تنها ایستاده بود و به ما نگاه می کرد، حرکت کردم .
ایلیا نگاه خیره اش رو به سمت سوگند سوق داد . با نگاهش از سوگند خواست به سمتش بیاد .
ایلیا رو به من کرد - سلام
- سلام
نگاه سرد و بی فروغش مثل همیشه بود .
ایلیا - خوبید !
مثل خودش سرد شدم - مرسی !
ما احمق و ساده نبودیم ، ما رفتارمون این بود .
سوگند به سمت ایلیا رفت و عمیق نگاهش کرد .
کتش رو گرفت و به سمت پایین کشید . خشک بودم ، سرد بودم ! تنها به منظره رو به رو خیره شده بودم .
romangram.com | @romangram_com