#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_237


آهی کشیدم و به سوگند گفتم بلند شه !

عروسکش رو دستش دادم و به سحر سپردمش تا کمی باهم خو بگیرن !

سوگند نه زود گرم می گرفت و نه سرد برخورد می کرد . اول می خواست طرف مقابلش رو خوب بشناشه .

کیفم رو برداشتم و همراهشون وارد خونه شدم .

سوگند تند وارد اتاق الیاس شد و خبر اومدن سحر رو براش جار زد .

زن عمو گونه ام رو پرسید . گرم و دوستانه با سحر برخورد کرد .

الیاس هم مثل همیشه با نگاه مهربونش به استقبال ما اومد . سوگند رو زمین گذاشت و دست سحر رو فشرد . بعد از صحبت کوتاه با همسر آینده اش به سمت من اومد .

رو به روم ایستاد - خوبی؟

لبخند زدم - مرسی !

الیاس - چه خبر !؟

تای ابرومو بالا دادم - خبر جدید ، ایلیا میخواد بیاد !

الیاس به سوگند اشاره کرد - برای سوگند ؟

- آره

الیاس - سوگند ، ایلیا رو هم جذب کرد !

- خلق و خویش به ایلیا رفته !


romangram.com | @romangram_com