#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_236

سحر هنوز هم متعجب بود ، دیگه تکرار اینکه سوگند عجیب بود و متفاوت کافی بود!

سحر - چقدر فهمیده !

دنده رو جا زدم و دستامو به فرمون فشردم - مثل باباشه !

سحر - چرا عصبی ؟

کلافه گفتم - نمیدونم !

سحر - به نظرم ایلیا هم کم از تو نداشته ! اونم مجبور بوده ...

پوزخند زدم - بهتر بگی خودخواه !

سحری سری تکون داد و گفت - خودخواهی و اجباری ! که باز هم اجبار منشاءش مجبور بودنه !

- نمیدونم شاید ... ایلیا بد نبود تا وقتی که اون شب اون کار رو کرد ! کل زندگی ام بهم ریخت ! بهم کاری نداشتیم ، کل کل نمی کردیم ، تا اینکه عمو ایلیا رو مجبور کرد . تنها منتظر اقدام مامان بودم . مامان از اینکه عمو مدارک بر علیه بابام رو داشته باشه واهمه داشت . از اینکه بر علیه من و خودش استفاده کنه می ترسید ولی بعد ها فهمید که همه مدارک سوختن ! بعد اقدام کرد و عمو زندان افتاد .

سحر - زندگی و ازدواج اجباری خیلی سخته ! ولی ایلیا اذیتت نمی کرد . ایلیا بد نیست !

رو به روی در خونه زن عمو نگه داشتم و گفتم - ایلیا خودخواه ، مغرور و خشک و سرد !

سحر لبخند زد و گفت - این آدم ها از همه مهربون ترن !

غمگین نگاهش کردم - یعنی الیاس بده ؟

سحر - نه اشتباه نکن! ولی ایلیا از الیاس هم مهربون تره !

دستی به صورتم کشیدم - نمیدونم

سحر دست روی شونه ام گذاشت و از ماشین خارج شد و گفت - بیشتر فکر کن .

romangram.com | @romangram_com