#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_235
- چشم
بستی رو دستش دادم ، تشکر کرد و گونه ام رو بوسید .
سوگند - مامان !
نگاهش کردم - جان
سوگند - میشه با عمو الیاس بریم یک جای خوب؟
- مثلا کجا ؟ هرجا بری بازی کنی ، خطر ناکه !
سوگند - پس بگو بیاد خونه ما !
با یاد تخمک ها مخالفت کردم ، خونه ی ما برای سحر و الیاس خطرناک بود .
- بریم خونه مامان بزرگ ؟ الیاس هم هست .
چشماش برق زد - بریم !
سوار ماشین شدیم ، به سحر اس دادم ؛ حاضر بشه ، برم دنبالش تا الیاس هم غافل گیر بشه .
کنار خونه ترمز زدم ، و با تکی سحر رو هوشیار کردم که رو به روی در خونه ام .
بعد از چند دقیقه ، لبخند بر لب نزدیک ما شد و سلام گرمی داد .سوگند برای احترامی که می دونست چیه و چه فایده داشت ، از روی صندلی جلو بلند شد و عقب نشست .
سحر متعجب از رفتار سوگند رو به من کرد و گفت - الان برای اینکه من بشینم ، بلند شد ؟
سری تکون دادم - آره عادتشه !
romangram.com | @romangram_com