#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_234

ایلیا - هیس !

سکوت کردم که گفت - میام !

تعجب نداشت ، سوگند قدرت داشت . ذهن هر کسی رو با حرف های سنجیده اش به دست می گرفت .

ایلیا - تا هفته ی دیگه میام .

برگشتش برام مهم نبود ، مثل 4 دفعه ی قبل ! باید گذشته رو به خاک سپرد ولی حذف خاطره های تلخ سخته !

ا * * * * * * * * *

نوار چسب رو که توی یک نایلون با احتیاط گذاشته بودم رو به مسئول آزمایشگاه دادم . گفت بعد از اتمام بررسی خبرم می کنه !

سری به دکتر احمدی زدم که باز هم توصیه های قبل رو کرد و از مطب همراه سوگند خارج شدم .

دستم رو گرفت - مامان بریم پارک ؟

- نه ؟

سوگند - چرا ؟

سوگند تا کلمه نه از دهن من می شنید باید متوجه دلیلش می شد .

لبخند زدم و دستش رو بالا دادم - آخه مریضی ، نه باید تو گرد و خاک باشی .

سری تکون داد - اها ، باشه !

چقدر این باشه شیرین بود !

سوگند - پس برام بستنی بخر !

romangram.com | @romangram_com