#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_233
سوگند رو صدا زدم ، تند و با احتیاط گوشی رو از دستم گرفت - سلام خوبی ؟
ایلیا -. ..........
سوگند نیم نگاهی به من کرد - خوبم !
ایلیا -. .........
- نه مامان گفت زود خوب می شم .
ایلیا -. ........
سوگند اخم کمرنگی کرد - برای صدمین بار میگم ، مگه تو بابای من نیستی ؟
کلافه از سوال همیشگی سوگند پوفی کشیدم ، دست بر نمی داشت . اصرار داشت ایلیا رو ببینه . در صورتی که ایلیا هر سال، یک بار می یومد .
سوگند با لحن تند و گله جویی گفت - همه بابا دارن ! با بابا هاشون میرن بیرون ... مامان هی خسته میشه منو ببره !
دلم ضعف رفت ، سوگندم اینطور نگو !
سوگند - همین فردا میای ، ببینمت !
اخم آلود ، گوشی رو دستم داد . و روی ملافه ای که براش پهن کرده بودم دراز کشید .
سری تکون دادم و مامان ریز خندید .
گوشی رو کنار گوشم گذاشتم که ایلیا گفت - این چرا اینقدر پیله اس ؟
اخم کردم - عقل داره ! میخواد کامل بشناستت ، هرچند اگر گذشته رو ...
romangram.com | @romangram_com