#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_232

مامان - سوگند از بس شیطونی کردی و رفتی تو خاک و خل بازی کردی اینطوری شدیا !

سوگند نزدیک مامان نشد و باز هم به گفته ی من گوش کرده بود .

سوگند - چشم مامان بزرگ دیگه بازی نمی کنم !

مامان با نگاهی غمگین بهش خیره شد .

سوگند فرق داشت ! سوگند تمام روحت رو تسخیر می کرد ، سوگند پاک بود مثل یک فرشته !

گوشی ام زنگ خورد ، ایلیا بود .

نفسی گرفتم ، تمام افکار ها رو پس زدم - بله !

ایلیا - سلام خوبید ؟

- من خوبم ولی سوگند نه ؟

پرسید - چیشده ؟ بردیش دکتر ؟

اه کشیدم - آره کرمک داره !

متعجب گفت - کرمک ! جدی ؟

- آره

ایلیا - فکر کنم یک قرص داره دو هفته ای دو بار باید بخوره !

کلافه گفتم - نمیدونم

ایلیا - گوشی رو بهش بده

romangram.com | @romangram_com