#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_228

روی تخت دراز کشید . با شعر لالایی مانند من به خواب رفت.

قبل از اینکه بخوابم ، چند تا عکس تک نفره از سوگند رو برای ایلیا فرستادم .

سوگند می دونست پدر داره ، می دونست کجاست و می دونست زیاد نمی تونه با باباش حرف بزنه ! ایلیا از اونجا هر ماه یک بار براش عروسک و خوراکی های مختلف می فرستاد . سوگند دلش به پدر خیالی اش خوش بود . پدری که می گفت دست در دست من تو خیابون های شهر با سوگند قدم بر می داره . سوگند که بود ؟

پیامی از ایلیا فرستاده شد - سوگند خوبه ؟ چه ناز شده تو لباس صورتیه؟

ایا گفتن مریضی سوگند مهم بود .

-خوابه . شب ها دندون قروچه می کنه . اسهال هم هست !

از خارش واژنش چیزی نگفتم ، لازم نبود بدونه !

- ببرش دکتر ، شاید مریضی خاصیه!

ایلیا هم ترسیده بود ، اگر شنیدن خارش و سوزش واژنش رو می فهمید ، چه می کرد؟

ایلیا - رفتی منو تو جریان بذار

به باشه ای اکتفا کردم و گوشی رو خاموش کردم و کنار سوگند دراز کشیدم و بعد از چند دقیقه به خواب رفتم .

ا * * * * * * * * *

روی صندلی به انتظار به نوبت رسیدنمون نشستم . سوگند خسته بود و بغلم دراز کشیده بود .

سوگند - مامان درد دارم !

لبخندی به روش زدم و صورتش رو نوازش کردم - میریم پیش خانم دکتر دارو میده خوب میشی !

سوگند لبخند زد - مرسی !

romangram.com | @romangram_com