#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_227
مثل هر شب تکرار کرد - میسوزه !
دستش رو گرفتم و بلندش کردم - بریم دستشویی ؟
بلند شد و گفت - اره
بغلش کردم و به سمت دستشویی بردمش .
- خوب بشین !
تلخ نگاهم کرد ، اسهال بود . قطره ای اشک از گوشه ی چشمش کشید . بچه ام درد داشت . دردی که اشک های سختش رو در اورد .
دوباره تکرار کرد - مامان می سوزه !
قلبم از لحن پر دردش سوخت - جون مامان... فردا صبح میریم دکتر !
خوب شستمش تا عفونت نکنه ، ولی باز هم به عفونتی بودن ادرارش شک داشتم.
شلوراشو بالا دادم . پرسید - اگه بریم دیگه نمی سوزه !
به چشمای خمار و تیره اش خیره شدم . به لبای غنچه و بی روحش - آره دخترم !
گونه ام رو بوسید - مرسی !
سوگند ، کی بود ؟ سوگند شبیه من نبود ! سوگند سخت بود ! با وجود درد و سوزش با حرفی از جانب من خیالش راحت شد ، چون می دونست اگه من گفتم خوبه میشه ، یعنی بی شک خوب میشه !
سوگند فرشته بود ، سوگند کسی بیش از بچه ی 4 ساله بود .
romangram.com | @romangram_com