#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_226

دستش رو فشار دادم - کمی واستا ، میریم خونه !

چشماش رو روی هم فشار داد و با عجز گفت - آخه میسوزه!

متعجب از حرفش گفتم - چی ؟

به پام مشت زد - میسوزه !

شروع به خاریدن وسط پاش کرد . دستش رو نگه داشتم .

- عه نکن ، دختر !

لب گزید - آخه میسوزه!

آروم و نگران توی گوشش گفتم - بریم خونه ، ببینم چی شده !

سری تکون داد و سکوت کرد . ولی سوگند داشت این سوزش رو تحمل می کرد .

زن عمو به عقب برگشت ، پرسید - چیشده؟

لبخند زدم - هیچی ، دستشویی داره !

سوگند اخم کرد ، دست های کوچیکش رو توی دستام گرفتم - آروم باش !

ا * * * * * *

شب بود ، با صدای ناله های آروم سوگند ، بیدار شدم . تو خواب دندون قروچه می کرد . چند شبی همینطور می شد

روی شونه اش دست گذاشتم - سوگند ؟

لرزی کرد و بلند شد . موهاش رو از روی صورتش کنار زدم - خوبی ؟

romangram.com | @romangram_com