#بوسه_بر_زندگی_لعنتی__پارت_225
سوگند بیخیال همه با عروسکش بازی می کرد و از این دنیا با ادماش دور بود . شخصیتش بی شباهت به ایلیا نبود !
قوی بود و این تنها نکته ی مثبت از ایلیا بود که بهش رسیده بود .
زن عمو سر صحبت رو باز کرد . الیاس از نبودن پدرش شرم داشت ولی مادر و پدر سحر به قدری فهمیده بودن ، که حتی اشاره ی کوچیکی از عمو نکردن . الیاس از سحر خواسته بود کمی از ماجرا ها رو براشون تعریف کنه .
زن عمو بعد از صحبت در مورد کار و شخصیت الیاس سکوت کرد و منتظر اقدام آقای کرامتی شد .
بعد از اتمام صحبت های الیاس با پدر سحر . آقای کرامتی اجازه ی صحبت دو نفره ی الیاس و سحر رو داد.
من تو گذشته ، به این فکر می کردم که با چه کسایی وارد اتاق زیبا و بزرگم می شم . ولی هیچ وقت این اندیشه به واقعیت نرسید .
قلب مجروح من برای کسی فضا نداشت . تنها ابراز عشق به سوگند و مامان رو، بلد بود !
جلسه ی خواستگاری با موکول کردن جواب سحر برای هفته ی دیگه به اتمام رسید . سوار ماشین شدیم .
خندیدم - چه حسی داری الیاس !
کوتاه و خندون گفت - خوب
لبخند زدم - باید بگی عالی !
الیاس تبعیت کرد و گفت - عالی ...
با کشیده شدن مانتوم توسط سوگند گوشم رو به صورتش نزدیک کردم . خواست چیزی رو مخفیانه بهم بگه.
- جونم ؟ چیشده ؟
سوگند آروم گفت - دستشویی دارم .
romangram.com | @romangram_com